وقتی صحبت از یک اقدام نظامی خصمانه، حملۀ سایبری یا خرابکاری صنعتی در کشور به میان میآید، اکثر نخبگان سیاسی و نظامی، صرفاً با تمرکز بر شدت و ضعف چنین حملههایی، قربانیِ سوگیریِ انتخاب میشوند و توجه خود را بیشتر به مکانها و زمانهایی که امنیت ملی به مخاطره میافتد معطوف میکنند. تعداد اندکی در مورد آثار و پیامدهای روانشناختیِ آن در جامعه و البته هزینههایی که مردم به لحاظ روانی در یک دورۀ طولانی پرداخت میکنند دغدغه نشان میدهند. حملۀ پهپادیِ اخیر به یک مجتمع نظامی در اصفهان و مقایسۀ واکنش افکار عمومی نسبت به رویدادهای مشابه، شاهد مثالی آشکار از اهمیت رابطۀ میان «حساسیت جامعه» و «آسیبپذیریِ ملی» را برجسته میکند. موضوعی که میتوان دلایل و ابعاد آن را در قالب مفهوم «روایت استراتژیک ملی» جستجو و تبیین نمود.
روایتهای استراتژیک، به عنوان داستانهای جمعیِ ملی یا عمومی تعریف میشوند که اغلب به دلیل ظهور یک عامل یا نیروی خارجیِ مخرب و یا حتی تضعیف باورهای پیشین شکل میگیرند. این رویدادها از نظر وجودی به عنوان خطری برای امنیت، هویت و منافع ملی در نظر گرفته میشوند. جمعی و عمومی بودن هم به این معنی است که روایتها نیز همانند فرهنگ حاکم بر یک جامعه، ویژگیهای گروهها یا واقعیتهای اجتماعیِ منحصربهفردی هستند که بنا به دلایل و شرایط مقتضی، به تدریج برساخته و یا به سرعت رو به زوال میروند. به عنوان مثال، شدت و گسترش فعالیت و حملههای القاعده در زمان جرج بوش و برآمدنِ خلافت اسلامی داعش در دوره اوباما، یک روایت جمعیِ قوی را در سراسر ایالات متحده ایجاد کرد که بر مبارزه با تروریسم در خارج از کشور متمرکز بود. بروز نشانههایی از شکست خلافت داعش و کاهش قابل توجه تعداد حملههای این گروه تروریستی از پایان سال 2017 به بعد، باعث شد تا شدت و فراوانی رویدادهای آسیبزا به زیر آستانه لازم برای حفظ یک روایت قوی ضد تروریسم برسد. با تضعیف روایت غالب، طرفداران جنگ در افغانستان و عراق، اهمیت و موضع سیاسی خود را در واشنگتن از دست دادند و کسانی نظیر دونالد ترامپ که بر ضرورتِ «پایانِ جنگهای بیپایان» اصرار و تأکید داشتند، به پشتیبانی از افکار عمومیِ بیزار از جنگ و تغییر روایت استراتژیک ملی، در کسب قدرت دست بالا را پیدا کردند.
ایران نیز ظرف چهار دهۀ گذشته تاکنون، بارها شاهد شکلگیری و تضعیف روایتهای استراتژیکِ خود بوده است. به عنوان نمونه، زمانی که صدام در بهمن 1358، منشور ملی عرب را به عنوان دفاع از کشورهای عربی منتشر کرد و در شهریور 1359 رسماً خاک ایران را مورد تعرض نظامی قرار داد؛ حساسیتِ دفاع از کشور و مشروعیت جنگ به عنوان یک امر مقاومتی-حماسی در چارچوب باورهای ملی (حفظ تمامیت ارضی از شّر بازیگر متخاصم) دینی و شرعی (واجب عینی، تقابل اسلام و کفر) و ایدئولوژیک (جنگ جنگ تا پیروزی و رفع فتنه از عالم)، مردم ایران را داوطلبانه، روانۀ جبهههای حق علیه باطل کرد و این اشتیاق با رشادت و ایثار، تا سال 1365 و عملیات کربلای 5 نیز ادامه یافت. اما تلفات بالای رزمندگان ایران، تقویت دائمیِ ارتش بعثی و افزایش برد موشکهای عراق تا پایتخت، در کنار ورود جدیتر امریکا به جنگ، نابسامانی اقتصادی و نبود چشماندازی روشن از یک پیروزی تعیینکننده، به تدریج روایت استراتژیک ملی در خصوص ضرورت ادامۀ جنگ و رفتن به جبهه را تضعیف نمود. در همین ارتباط، جعفر شیرعلینیا-محقق جنگ میگوید «در نامهای که امام برای توجیه مسئولان برای پذیرش قطعنامه 598 نوشت یکی از نکتههای مهم این بود [که] مسئولان سیاسی میگویند از آنجا که مردم فهمیدهاند پیروزی سریعی بهدست نمیآید، شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است». به همین ترتیب، میتوان درک کرد که روایتها، ابزاری تثبیت شده برای سنجش ایدههای جمعی قلمداد میشوند.
این فراز و نشیب در خصوص برنامۀ هستهای کشور در قالب شعار «انرژیِ هستهای حق مسلم ماست»، حقانیت فعالیتهای موشکی و همچنین ضرورت مقابله با تهدیدهای نوظهور داعش و سایر گروههای تروریستی، آن هم در چارچوب حمایت از محور مقاومت و اعزام نیروهای نظامی (مدافعین حرم) به عراق و سوریه—که با هدف تضمین امنیت متحدان و حفاظت از تمامیت سرزمینی ایران فعال شد—با منطق حاکم بر تفکر استراتژیک فرماندهیِ کل قوا که «اگر در عراق و سوریه نمیجنگیدیم باید در کرمانشاه و همدان میجنگیدیم»؛ مورد پذیرش نسبی قرر گرفت و به شکلگیریِ یک روایت استراتژیک ملی جدید انجامید که در بطن آن، تقویت بازدارندگی نظامی را ارج مینهاد. این روایت استراتژیک در مقطعی مورد حمایت قرار گرفت که افکار عمومی پس از انتخابات پرشور ریاست جمهوری 1392 و تمدید مشارکت حداکثری در انتخابات 1396، چشمانداز کشور را در قالب شعارهای فضای باز سیاسی در داخل و همچنین تداوم توافق برجام و تنشزدایی با غرب، مثبت ارزیابی میکرد. جالب اینکه به پشتوانۀ همین حضور گسترده مردم در انتخابات و به نتیجه رسیدن توافق هستهای با قدرتهای جهانی بود که روابط ایران با چین و روسیه مشروعیت بینالمللی گرفت و متعاقب آن، رئیسجمهور چین پس از حدود 14 سال به ایران سفر کرد؛ روسیه ناگزیر شد سامانه پدافندی S-300 را پس از سالها بیاعتنایی و بهانهجویی به ایران تحویل دهد؛ همکاری نظامی ایران و روسیه در حمله به مواضع داعش، چندان با حساسیت جامعه جهانی مواجه نشد و ستاد کل نیروهای مسلح کشور نیز به این فرصت جدید دست یافت تا در پرتو فضای مطلوب جهانی، با 11 کشور کمیسیون مشترک نظامی امضا کند. این در حالی بود که تا قبل از برجام، ایران تنها با یک کشور کمیسیون مشترک نظامی داشت.
با وجود این حمایت نسبی، انتظار افکار عمومی پس از شکست داعش و خروج دونالد ترامپ از کاخ سفید، تعیین تکلیف مجدد برجام با هدف کاهش فشار اقتصادی و تورم فزاینده بود؛ بهویژه که تیم جو بایدن با وعده و شعار بازگشت به توافق هستهای و نشان دادنِ عزم دولت خود برای گفتگو و تنشزدایی با ایران وارد کاخ سفید شد. اما بروز نشانههایی آشکار از عدم اجماع در سطوح بالای حاکمیت و دولت در قلمرو سیاست خارجی و احیای برجام، که بهطور جدی پیامدهای آن، بیش از هر چیز، در کسری بودجه، اجرای سیاستهای اضطراری اقتصادی (نظیر افزایش نرخ دلار، ماجرای بورس و بنزین)، افزایش بحرانیِ قیمتها و گسترش رنج اقتصادی مردم بازتاب یافت، سیل ناامیدی و نبود چشمانداز روشن از آیندۀ کشور، خود را با میزان مشارکت حداقلی در انتخابات ریاست جمهوری خرداد 1400 و تضعیف روایت استراتژیک پیشین نشان داد.
در واقع این روند به جای اینکه زنگ هشدار را برای نظام سیاسی به صدا درآورد؛ با ایدۀ تکمیل ضلع سومِ سیاست یکدستسازیِ حاکمیت، مجلس و دولت پاسخ داده شد تا بستر مناسب برای پیشبرد اهداف انقلابیِ نظام در فضای سیاست داخلی (با شعار مدیریت جهادی و تطبیق سبک زندگی با مبانی و ارزشهای اسلامی) و عرصۀ سیاست خارجی (عزیمت از سیاست خارجی غربگرا و واکنشی به فعالسازیِ سیاست نگاه به شرق) فراهم گردد. دغدغهای مضیق که در اسفند 1400 در قالب «سند تحول دولت مردمی» به عنوان برنامه و خطمشی جدید نظام و پشتوانۀ اختیارات قوه مجریه انعکاس پیدا کرد. اما از زمان روی کار آمدن دولت رئیسی به عنوان آخرین حلقه از سیاست یکدستسازی نظام انقلابی، آنچنان که انتظار میرفت؛ چشمانداز پیشبینی شده مطابق با خواست و اراده تهران شکل نگرفت. در قلمرو داخلی، سیاستِ جراحیِ اقتصادی با کاهش شدید ارزش ریال، افزایش نرخ تورم، بیکاری و گسترش فقر فزاینده همراه شد و در عرصۀ اجتماعی، سیاست سختگیرانۀ دولت با شعار بازگشت به حکمرانی اسلامی-انقلابی و پایبندی به ارزشهای مورد نظر، به نارضایتیهای فراگیر و اعتراضهای گستردهای انجامید که پیش از این، نظام هرگز با ابعاد سراسری و گستردۀ آن مواجه نشده بود.
همزمان در قلمرو بینالمللی، تمایل دولت بایدن پس از نه دور گفتگوی نافرجام با تیم مذاکرهکنندۀ جدید، نه تنها به راهحلی برای احیای برجام منتهی نشد؛ بلکه با امنیتی شدنِ دوبارۀ وجهۀ ایران بهواسطۀ پروندۀ هستهای و معضل جدید پهپادها در قالب حمایت تهران از حملۀ نظامی روسیه به اوکراین—که به عنوان ورود شتابزده و خطرناک ایران به بازیِ قدرتهای بزرگ و نسخۀ امنیتی و نظامیِ سیاست نگاه به شرق در نظر گرفته شد—اجماع و همگرایی استراتژیک میان اروپا و امریکا، لزوم افزایش فشار سیاسی و اقتصادی بر جمهوری اسلامی به عنوان یک بازیگر ضدنظم را به کرسی نشاند که در پی آن، انگیزۀ تهران نیز برای گفتگو با غرب به منظور بازگشت به برجام—بدون نگرانی در خصوص پیامدهای داخلی و خارجی این تصمیم مخاطرهآمیز—کاهش یافت. موضوعی که آثار و پیامدهای مخرب آن، بار دیگر سطح زندگی اقتصادی و اجتماعی مردم ایران را تنزل داد و این بار روایت استراتژیک ملی که بر غیر قابل زیست شدن ایران به بحث غالب اجتماعی بدل شده بود؛ نشانهها و هشدارهای آن با گسترش دامنۀ اعتراضها و نارضایتیها در خیابان، نافرمانی مدنی، خوشحالی از باخت تیمهای ملی ورزشی، خروج میلیاردها دلار سرمایه از کشور و شیب تند مهاجرت نخبگان و حتی مردم عادی به نمایش درآمد.
فارغ از اثرگذاری سیاستهای داخلی و خارجی، که نقشی اولیه و اساسی در تغییر روایتهای استراتژیک ملی بهجا گذاشته است؛ یکی دیگر از مهمترین متغیرهایی که دامنۀ این روند را نزد افکار عمومی تشدید کرده و به محرکی جدی برای تغییر روایت استراتژیک ملی تبدیل شده است؛ به سیاست پیچیدۀ اسرائیل در قبال جمهوری اسلامی برمیگردد. به این اعتبار که تلآویو ظرف دو دهۀ گذشته، برای مقابله با سیاستهای منطقهای، دفاعی و برنامۀ هستهای جمهوری اسلامی، روشها و راههای متعددی را بهکار گرفته است که بهطور پیوسته، سطوح اقدام و ابعاد سیاستهای خصمانۀ آن افزایش یافته است. اما تفکر استراتژیک و اقدامهای جدیتر دستگاههای امنیتی و نظامیِ آن که از زمستان 1385 با ترور دانشمندان هستهای و دفاعی آغاز شد؛ ظرف پنج سال گذشته، در پی شکست داعش و آزادسازی گذرگاه استراتژیک بوکمال-قائم در مرز عراق و سوریه، وارد مرحلۀ جدیدی شده است. مرحلهای که با معرفی و کاربست استراتژیهایی چون مابام (جنگ میان جنگها)، دکترین اختاپوس، اداره حلقه سوم و البته استراتژی هزار زخم چاقو، به سرقت اسناد هستهای کشور، ترور دانشمندان هستهای و دفاعی، خرابکاریهای صنعتی و سایبری و البته حملههای مکرر نظامی به پایگاهها و تأسیسات داخل و خارج از ایران منجر شده است. این سیاست چندوجهی که نمونۀ متأخر آن را میتوان به حملۀ اخیر ریزپرندهها به یکی از مراکز دفاعی ایران در عمق خاک کشور (اصفهان) ارجاع داد؛ امروز، علاوه بر رضایت کشورهای عربی، همراهیِ کشورهای اروپایی را نیز به واسطۀ جنگ اوکراین به همراه آورده است.
در پاسخ به این اقدامهای امنیتی و حملههای مکرر، نخبگان سیاسی و نظامی، عموماً در کنار وعدۀ تلافیجویی در زمان مقرر، بر این باورند که چنین حملههای بزدلانهای، نه تنها از ارزش نظامی و کارآمدی فنی برخوردار نیستند؛ که اتفاقا خللی هم در عزم و تفکر استراتژیک حاکم برای ادامۀ فعالیتهای علمی و دفاعی ایجاد نمیکنند. به عنوان نمونه، موافقان این خط فکری بر این باورند که چنین حملههایی در مقیاس کوچک، اساساً نمیتواند تأثیر معناداری بر قابلیتهای نظامی جمهوری اسلامی ایران داشته باشد. تهران سالهاست که با خرابکاری و حملههای کوچک دستوپنجه نرم میکند و ازهمینرو با یادگیری و برخورداری از سطحی از آمادگی و انعطافپذیری فنی و استراتژیک، امنیت صنایع حساس علمی و دفاعی خود را تحت برنامههای پدافند عامل و غیرعاملِ بومی تضمین کرده است. بنابراین ضربه زدن به یک یا دو مجتمع نظامی، به غیر از بازی با متغیر زمان و اثر تاخیری، نمیتواند به راحتی باعث ایجاد محدودیت در زنجیره تأمین یا کاهش قابلیتها شود.
تحلیل فوق فارغ از هزینههای آن، به نسبت منطقی به نظر میرسد و اشکالی اساسی به آن وارد نیست؛ اما آنچه در این روند همواره نادیده گرفته میشود؛ با در نظر گرفتن متغیر زمان و پیوستگی، دستکاریِ افکار عمومی با هدف تغییر باورها و تردید نسبت سیاستهای کلان نظام در قلمرو سیاست خارجی و دفاعی است. به عبارت دیگر، همانند ایالات متحده امریکا که با استفاده از ابزار تحریم اقتصادی و سیاسی، روایت استراتژیک ملی در ایران را دستکاری میکند؛ اسرائیل علاوه بر وارد کردن آسیبهای استراتژیک، خسارتهای مالی و همچنین به تعویق انداختن دستاوردهای دفاعی ایران، تغییر روایتهای استراتژیک ملی را هم در اهداف و مقاصد خود جای داده است که میتوان آن را تحت عنوان «استراتژی تقطیع اقدام» نامگذاری و در نظر گرفت. تقطیع اقدام یعنی کاربستِ مجموعۀ طویلی از حملههای سطح پایین و کوچک برای تغییر وضعیت میدان، بدون انجام اقدامی که توجیهکنندۀ واکنشی بزرگ از سوی جمهوری اسلامی ایران باشد. این استراتژی علاوه بر حمله به تأسیسات ایران در سوریه، لبنان و عراق، شامل حملههای کوچک و پراکنده به مراکز نظامی و تحقیقاتی در داخل خاک ایران میشود که در کنار خرابکاری صنعتی و تهاجم سایبری، با ویژگی تداوم و دقت که قابلیت جمعآوری و پردازش اطلاعات را به رخ میکشد، سعی دارد اثر روانیِ پایدار و مخربی بهجا بگذارد که ابعاد آن، کمتر از خسارتهای مالی و استراتژیک نیست. درواقع این استراتژی به نحوی طراحی شده است تا مدافع را درگیر یک معضل چندضلعی کنند: اینکه نمیتواند به تکتک ترورها، خرابکاریها و اقدامهای نظامیِ کوچک و متعدد پاسخ دهد؛ اما اگر تهران هم شروع به مجازات حملههای کوچک، متعدد و کمشدت نکند، موضع استراتژیک و اعتبار بازدارندگیِ خود را در طول زمان نزد افکار عمومی از دست میدهد.
امروزه پیامد این استراتژی در سطح جامعه، به وضوح با طرح پرسشهایی جدید در میان مردم عادی و حتی محافل دانشگاهی با این مضمون شنیده میشود که اساساً چرا کشوری که بیشتر منابع خود را برای قابلیتهای نظامی سرمایهگذاری کرده و سایر منابع قدرت نظیر سرمایه اجتماعی و بازدارندگی اقتصادی را به حاشیه رانده است، قادر نیست به دفاع مناسب از مراکز حساس دفاعی و صنعتی کشور بپردازد و پاسخهای تلافیجویانۀ آن هم از تناسب لازم به نسبت اقدامهای طرف مقابل برخوردار نمیشود. در این چرخه و ساختار بینالاذهانی، نه تنها رابطۀ میان حساسیت ملی و آسیبپذیری خدشهدار میشود که حتی طیفی از افکار عمومی، قدرت سخت و بازدارندگی نظامی را—که اساساً پشتوانۀ هر کشور برای تضمین بقا و ضرورت ثبات امنیتی است—در تضاد با اهداف و آرزوهای ملی خود ارزیابی میکنند. ازهمینرو و در ادامۀ تعمیق همین دست روایتهای استراتژیک، که ممکن است در آینده هر نوع مصالحه و آشتیپذیریِ ملی را هم بیاعتبار میکند؛ حمله به تأسیسات نظامی و داراییهای استراتژیک کشور آسانتر و تشدید سطوح آن نیز با بیاعتنایی و حتی خرسندی قشری از جامعه مواجه میشود. این پدیده نشان میدهد که نخبگان جمهوری اسلامی ایران، عموماً چگونگی شکلگیری محتوا و قدرت روایتهای استراتژیک ملی را در طول زمان نادیده گرفتهاند. روایتهای استراتژیک ملی، علائم و نشانهها هستند که با انزجار، شرم، گناه یا اضطراب و شکلگیری باورهای جمعی جدید، مشخص میکند جامعه برای چه چیزی ارزش بیشتری قائل است و از چه چیزی بیزار است. به تعبیر فریبا وفی در رمان «پرندهی من»، کسی که علاقهای به دیدنِ نشانهها ندارد، مجبور است اتفاق را یکجا هضم کند.
مـسـعود رضـائی